تبلیغات
دانشجویان شیمی کاربردی 89 دانشگاه زابل

دانشجویان شیمی کاربردی 89 دانشگاه زابل

سلام دوست جونای گلم!خوفید؟؟؟؟؟؟؟؟؟امیدوارم از مطالبی که در اختیارتون گذاشتم لذت ببرید... فقط نظر یادتون نره! 

پسرها و دیدگاهشون از زندگی اجتماعی در سنین مختلف
سن 14 سالگی : تازه توی این سن، هر رو از بر تشخیص میدن . اول بدبختی
سن 15 سالگی 

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1390 ساعت 08:54 ب.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |

ادامه مطالبو نگاه نکن فک نمی کنم طاقتشو داشته باشی...!

                               ای بابا بهت میگم نگاه نکن دیونه...!؟!؟

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1390 ساعت 05:04 ب.ظ توسط علی عودی نظرات | |

عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن

عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن 1390 ساعت 02:59 ب.ظ توسط اسماعیل سهولی نظرات | |

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن 1390 ساعت 01:37 ب.ظ توسط علی عودی نظرات | |

گاهی گمان نمیکنی و می شود
 گاهی نمی شود که نمی شود
 گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست
 گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
 گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود






نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن 1390 ساعت 12:55 ب.ظ توسط علی عودی نظرات | |
گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند. سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.

این داستان دو درس به ما می آموزد:
1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.
2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.
پس مراقب آنجه می گویی باش.


نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390 ساعت 01:42 ب.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |
در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.

با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن ...

نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390 ساعت 01:37 ب.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزیزم شام چی داریم؟"

و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"

"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!

نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390 ساعت 01:23 ب.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |
حلال جزء مهمی از محلول است. حلال ها مواد شیمیایی هستند كه مواد دیگر را در خود حل می كنند...

حلال جزء مهمی از محلول است. حلال ها مواد شیمیایی هستند كه مواد دیگر را در خود حل می كنند. حلال ها به طور كلی به دو دسته حلال های قطبی و حلال های غیر قطبی تقسیم می شوند. در حلال قطبی، ذرات تشكیل دهنده حلال قطبی بوده و یكدیگر را با نیروی جاذبه ی الكتروستاتیكی جذب می نمایند.
مهمترین حلال قطبی آب می باشد. انواع اسیدها مانند سولفوریك اسید H2SO4 و هیدروزن فلوئورید HF ، نیز در این دسته قرار می گیرند.

در حلال های غیر قطبی ، ذرات حلال غیرقطبی بوده و بنابراین تنها نیروی جاذبه ی ضعیف واندروالسی بین ذرات وجود دارد، به همین دلیل این حلال ها اغلب، دارای نقطه ی جوش بسیار پایین بوده و فرار هستند.
حلال های آلی نسبت به حلال های غیر آلی یا حلال های معدنی، قطبیت كمتری دارند و درنتیجه معمولا" این دسته از حلالها ، مواد غیر قطبی را بهتر در خود حل می كنند. چند حلال در زیر آمده است. حلالها موقعی مفید هستند كه مایع باشند به عنوان مثال آب در محدوده ی 0 تا 100 درجه سانتیگراد مایع می باشد، پس تنها در این محدوده دمایی می توانند به عنوان حلال مورد استفاده قرار گیرند. هنگامی موادی كه قرار است حل شوند، در دماهای پایین تر یا بالاتر قرار داشته باشند باید از حلالهای دیگر استفاده نمود. محدوده مایع بودن برخی حلالها در زیر آمده است:


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1 دی 1390 ساعت 10:14 ق.ظ توسط اسماعیل سهولی نظرات | |
ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390 ساعت 09:27 ق.ظ توسط مهسا عاطفه نظرات | |

روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد. مرد نماز را شکست و گفت: مردک!!!در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟!مجنون لبخندی زد و گفت: عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!!!!!


نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390 ساعت 09:19 ق.ظ توسط مهسا عاطفه نظرات | |

نشسته بودم روی نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گل‌برگ‌هاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقه‌ی پالتوم را دادم بالا، دست‌هام را کردم تو جیب‌هاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدم‌هاش و صِدای نَفَس نَفَس‌هاش هم.

برنگشتم به‌ رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم می‌آمد. صدا پاشنه‌ی چکمه‌هاش را می‌شنیدم. می‌دوید صِدام می‌کرد.
آن‌طرفِ خیابان
، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَ‌م بِش بود. کلید انداختَ‌م در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله‌ای کوتاه ریخت تو گوش‌هام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود
. به‌روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده‌ش هم داشت توو سرِ خودش می‌زد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود می‌رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترس‌خورده
هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بسته‌ی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَ‌ش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت به ساعت خودم .
چهار و چهل و پنج دقیقه!


نوشته شده در یکشنبه 27 آذر 1390 ساعت 04:42 ب.ظ توسط مهسا عاطفه نظرات | |
یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه…!

بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه…

بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد…

روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !

اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: کدوم صندلی ؟


نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390 ساعت 07:39 ب.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |

نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟

گفت : نه

گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم amstory.mihanblog.com

گفت : نه ، خودم جمع می کنم

گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم

بعدش گفت : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده

بقیه در ادامه مطلب

نشسته بود رو زمین و داشت یه تیکه هایی رو از رو زمین جمع می کرد . بهش گفتم : کمک می خوای ؟

گفت : نه

گفتم خسته میشی بزار خوب کمکت کنم

گفت : نه ، خودم جمع می کنم

گفتم : حالا تیکه های چی هست ؟ بدجوری شکسته مشخص نیست چیه ؟

نگاه معنی داری کرد و گفت : قلبم . این تیکه های قلب منه که شکسته . خودم باید جمعش کنم

بعدش گفت : می دونی چیه رفیق، آدما این دوره زمونه دل داری بلد نیستن، وقتی می خوای یه دل پاک و بی ریا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته می ندازنش زمین و می شکوننش ،میخوام تیکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصلیش اون دل داری خوب بلده

میخوام بدم بهش بلکه این قلب شکسته خوب شه آخه می دونی خودش گفته قلبهای شکسته رو خیلی دوست داره

گفتٌ تیکه های شکسته رو جمع کرد و یواش یواش ازم دور شد . و من توی این فکر که چرا ما آدما دل داری بلد نیستیم

دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو می سپری دست هر کسی ، انگاری فهمید تو دلم چی گفتم . برگشت و گفت : رفیق ، دلم رو به دست هر کسی نسپردم اون برای من هر کسی نبود, من برای اون هر کسی بودم . گفتٌ اینبار رفت سمت دریا . سهمش از تنهایی هاش دریایی بود که راز دارش بود .


نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390 ساعت 06:15 ب.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |

داستان کوتاه عاشقانه و غمگین و پند اموز جدید

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

بهرام نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…بهرام که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

بالاخره اون روز رسید…بهرام مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

بهرام که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

خوشحالی…روزا می گذشتن و بهرام روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:بهرام…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و بهرام دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکهبهرام احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

بهرام جان…سلام…

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز


نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390 ساعت 05:53 ب.ظ توسط مهسا عاطفه نظرات | |


یک روز دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”*دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
نظره تو چیه؟؟


نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت 04:55 ب.ظ توسط مهسا عاطفه نظرات | |
arsamzadeh@yahoo.com علیرضا سام زاده
 
rezaaryanchemist@yahoo.com رضا آرین

sanchooli52@yahoo.com  محمود سنچولی

hamidchem@yahoo.com   حمید بیضایی

fereydoonkhamooshi@yahoo.com فریدون خموشی

mansghaffari@gmail.com منصور غفاری مقدم

zohreh.razmar90@gmail.com زهره رزم آرا

mostafa.khajeh@gmail.com مصطفی خواجه

m.nejati@uoz.ac.ir  مسعود نجاتی یزدی نژاد

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت 01:18 ق.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر 1390 ساعت 01:49 ق.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |
عکس نیم کیلوباش ولی مرد باش!
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر 1390 ساعت 01:42 ق.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |

واکنش ها:

واکنش های عمده ی کافور عبارتند از:

1. برماسیون

۲. اکسیداسیون با نیتریک اسید

۳. تبدیل به ایزو نیترو کمفر

باتشکر از نبی زاده بابت جمع آوری این مطلب.


نوشته شده در دوشنبه 14 آذر 1390 ساعت 12:36 ق.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |
 

کافور

کافور یک ماده ی چسب ناک سفید؛ یا جامد شفاف معطر و یک ترپنویید با فرمول شیمیایی C10H16O است. کافور از چوب درخت همیشه سبز Camphor laurel و در بعضی دیگر از درختان خانواده ی Laurel و بویژه در درخت بدست می آید. این ماده می تواند به طور مصنوعی از روغن ترپانتین تولید شود. کافور به علت دارا بودن بوی خوش کاربرد فراوانی دارد و از آن به عنوان عنصری در غذا( بویژه در هند) ، مایع حنوط کننده، در جشن های مذهبی و برای اهداف پژشکی و دارویی استفاده می شود.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر 1390 ساعت 12:33 ق.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |

نگاه اجمالی

واکنش جانشینی نوکلئوفیلی یکی از مهمترین واکنشهای شیمی آلی است که بسیاری از ترکیبات آلی مهم ، با این روش سنتز می‌شوند. جانشینی نوکلئوفیلی ، ابزار کار در سنتز شیمی آلی است و هرگاه که موضوع تعویض یک گروه عاملی با گروه عاملی دیگر مطرح شود، از این روش استفاده می‌شود. این واکنش جزو واکنشهای گسست ناجور است، یعنی در اثر شکستن یا تشکیل پیوند ، جفت الکترون ، روی یکی از اجزا است. این واکنش ، در محلول انجام می‌شود و حلال نقش مهمی در انجام آن دارد و با توجه به ساختار واکنش دهنده‌ها از طریق دو مکانیسم پیش می‌رود.

تعاریف اولیه

سوبسترا

ترکیبی که واکنش جانشینی روی آن انجام می‌شود و با ویژگی حضور گروه ترک کننده در آن شناخته می‌شود.

گروه ترک کننده

گروهی که از کربن جدا شده ، جفت الکترون را با خود می‌برد که معمولا باز ضعیفی است.

واکنشگرهای نوکلئوفیل

واکنشگرهای بازی پُر الکترون که تمایل دارند به هسته کربن حمله کنند. هنگامیکه این حمله به جانشینی می‌انجامد، واکنش را جانشینی هسته دوستی (نوکلئوفیل) می‌نامند. ترکیباتی مانند آلکیل هالیدها که دارای یک گروه ترک کننده خوب با خصلت بازی ضعیف مانند یون هالید هستند، در حضور یک هسته دوست قوی واکنشهای جانشینی نوکلئوفیلی را انجام می‌دهند. بعنوان مثال در واکنش CH3:BR+:OH-___CH3:OH+:Br گروه برمید ترک کننده زوج الکترون مشترک با کربن را با خود می‌برد و یون هیدروکسید ، زوج الکترون مورد نیاز برای اتصال به کربن را با خود می‌آورد.

مکانیسم واکنش جانشینی هسته دوستی

واکنش جانشینی هسته‌ دوستی از طریق دو مکانیسم پیش می‌رود.

واکنش جانشینی نوکلئوفیلی دو مولکولی یا درجه 2 ( SN2 )

واکنش SN2با واکنش کلی RX+NU__NU+Xکه در آن :RX ، سوبسترا و :NU-1 ، نوکلئوفیل است. در این واکنش ، سرعت به غلظت سوبسترا و نوکلئوفیل وابسته است و مرحله تعیین کننده سرعت ، شامل برخورد دو جزء است.
NU-+R-X___[NU- RX-]-R+X-1

واکنشهای SN2در یک مرحله صورت می‌گیرند و نوکلئوفیل از قسمت مثبت مولکول برخلاف جهت گروه ترک کننده حمله می‌کند و واکنش با وارونگی کامل پیکربندی است. اگر سوبسترای مورد استفاده فعال نوری باشد محصول نیز فعال نوری خواهد بود. این واکنشها فضا گزین و فضا ویژه هستند.

عوامل مؤثر در واکنش SN2

ممانعت فضایی

در واکنش SN2چون در مرحله تعیین کننده سرعت ، نوکلئوفیل به سوبسترا حمله می‌کند، هر چه ممانعت فضایی اطراف کربن حامل گروه ترک کننده کمتر باشد، واکنش سریعتر انجام می‌گیرد. بعنوان مثال در آلکیل هالیدها ، ترتیب واکنش‌پذیری در واکنش SN2 به این صورت است:
CH3X>1>2>3

با بیشتر شدن تراکم در اطراف کربن حامل گروه ترک کننده ، قسمت پشت مولکول یعنی جایی که حمله صورت می‌گیرد، غیر قابل دسترس می‌شود. این تراکم بالا بویژه در حالت گذار ، بر اثر برهم‌کنشهای بین گروههای مختلف ، باعث بالا رفتن انرژی حالت گذار و پایین آمدن سرعت واکنش می‌شود.

نوکلئوفیل

چون سرعت واکنش به سرعت سوبسترا و نوکلئوفیل وابسته است، افزایش غلظت در هر یک از آنها باعث بیشتر شدن سرعت واکنش می‌شود. معمولا باز قوی ، هسته دوست قوی‌تر و باز ضعیف ، گروه ترک کننده بهتری است.

واکنشهای جانشینی نوکلئوفیلی یک مولکولی ( SN1 )

در این واکنشها ابتدا سوبسترا به آهستگی تفکیک می‌شود، یک کربوکاتیون ایجاد می‌کند و سپس نوکلئوفیل به کربوکاتیون حمله کرده ، با آن پیوند ایجاد می‌کند که این مرحله بسیار سریع است.
RX++X-1

R++NU-___R--NU

در این واکنش سرعت واکنش فقط به غلظت سوبسترا بستگی دارد و مرحله تعیین کننده سرعت تشکیل کربوکاتیون است. در این واکنش ، بعلت ایجاد کربوکاتیون مسطح ، نوکلئوفیل می‌تواند از هر طرف به کربوکاتیون حمله کند، بنابراین محصول واکنش مخلوطی از انانتیومرها خواهد بود.

عوامل مؤثر در SN1

نوع کربوکاتیون

چون تشکیل کربوکاتیون ، مرحله تعیین کننده سرعت است، هرچه کربوکاتیون ایجاد شده پایدارتر ‌باشد، سریعتر تشکیل شده ، در نتیجه سرعت واکنش افزایش می‌یابد. ترتیب پایداری کربوکاتیونها به این صورت است:
3>2>1>CH3


 

گروه ترک کننده

چون در مرحله تعیین کننده سرعت ، گروه ترک کننده جدا می‌شود و هر چه ترک کننده باز ضعیف‌تری باشد ترک کننده بهتری خواهد بود.

نوکلئوفیل

چون نوکلئوفیل در مرحله تعیین کننده سرعت دخالتی ندارد، قدرت نوکلئوفیل در واکنشهای SN1مهم نیست و معمولا از نوکلئوفیلهای ضعیف استفاده می‌شود. بعلت تشکیل کربوکاتیون در این واکنش امکان نوآرایی کربوکاتیون و ایجاد کربوکاتیونهای پایدارتر وجود دارد.

اثر حلال در واکنشهای SN1 و SN2

در یک واکنش SN1، چون تفکیک پیوند C - X صورت می‌گیرد، بنابراین حلالهای پروتیک مانند آب و الکل که یونهای مثبت و منفی را حلال‌پوش کرده ، باعث تفکیک پیوندها می‌شوند، حلالهای مناسبی هستند. اما در واکنش SN2 حلالهای آپروتیک قطبی مانند استون که می‌توانند کاتیون را حلال‌پوش کنند و در نتیجه نوکلئوفیل که بار منفی دارد، بدون مزاحمت به‌راحتی به سوبسترا حمله می‌کند.

 SN1  SN2
 واکنش درجه اول  واکنش درجه دوم
 سرعت=KRX  سرعت=KRXNU
 مخلوطی ازوارونگی وحفظ پیکربندی  وارونگی کامل پیکربندی
   فضاگزین وفضاویژه
 نوآرایی  
 حلالهای پروتیک  حلالهلی آپروتیک


نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1390 ساعت 12:03 ب.ظ توسط اسماعیل سهولی نظرات | |

 اس ام اس جملات عارفانه و فلسفی کوروش بزرگ

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

 

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.


  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

 

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

دشوارترین قدم، همان قدم اول است .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید .

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.


نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 09:55 ق.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |

:: لطفا تا لود شدن كامل تصاویر شكیبا باشید و به بخش های متحرك تصاویر دقت كنید ::





بارش قطرات باران در سكوت نیمه شب خیابان صحنه ای خیال انگیز را تداعی می كند


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 22 آبان 1390 ساعت 06:37 ب.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |
doaye gorbe.jpg
نوشته شده در شنبه 21 آبان 1390 ساعت 05:38 ق.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |

ادامه مطالبو........


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان 1390 ساعت 05:21 ب.ظ توسط علی عودی نظرات | |

 مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد


نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت 08:06 ب.ظ توسط مهسا عاطفه نظرات | |
شرلوك هلمز، كارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند . نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست . بعد واتسون را بیدار كرد و گفت : ” نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه  می بینی؟ ” واتسون گفت :” میلیون ها ستاره می بینم “. هلمز گفت : ” چه نتیجه ای می گیری؟ “. واتسون گفت : ” از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم كه زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیكی نتیجه می گیرم كه مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد “. شرلوك هلمز قدری فكر كرد و گفت: ” واتسون ! تو احمقی بیش  نیستی ! نتیجه ی اول و مهمی كه باید بگیری این است كه چادر ما را دزدیده اند” 
نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت 04:36 ب.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |
یه روز یه فیزیکدان، یه زیست شناس و یه شیمی دان که شنا بلد نبودن برای اولین بار میرن به اقیانوس.
فیزیک دان میگه: "من میخوام درباره فیزیک امواج تحقیق کنم." و میپره تو آب و دیگه برنمی گرده.
زیست شناس میگه: " من میرم درباره گیاهان کف اقیانوس تحقیق کنم." و اونم به سرنوشت فیزیک دان دچار میشه.
شیمی دان چند ساعتی منتظر میشه و بعد توی دفترچه گزارشش مینویسه: " 1- آب دریا فیزیکدان ها و زیست شناس ها را در خود حل می کند. ..."

نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت 04:34 ب.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |

یه روز در کلاس شیمی دبیر شیمی درباره خواص اسیدها توضیح می داد و گفت: خوب حالا من این سکه نقره رو میندازم توی این محلول اسیدی . بچه ها آیا حل خواهد شد؟

-یکی از بچه ها: نه آقا

 -دبیر: می تونی توضیح بدی چرا نقره در این اسید حل نمیشه؟

- چون اگه حل می شد شما نمی انداختینش توی اسید.


نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1390 ساعت 10:30 ب.ظ توسط پوریا سنجرانی نظرات | |